ديدگاه خود را بالا ببريم
ديدگاه خود را بالا ببريم
به ياد داشته باشيد، جهان هستي هيچ نقصي ندارد، اين نگاه معيوب ماست که مشکل مي آفريند. دنيا مدام درحال تغيير و دگرگوني است ، ما نيز براي موفقيت در مسيرتکامل، بايد تغيير را پيشه ي خود سازيم .
من نيز اميدوارم بتوانم در آينده ديدگاهم را بالا ببرم و به سطح پسرم برسم.
جادوي کلمات
پس نگویید، مگر سخن خیر و نیک را.
دشمن انسان
حتی کسی که از مادرش فلج به دنيا می آيد، اگر قهرمان ورزش نشود خودش مسئول و مقصر است
"ژان پل سارتر"

دشمن انسان
رضا شيرمحمدي
شبي ملانصرالدين شيطان را درخواب ديد؛ ريش او را گرفت و گفت که تو دشمن بشري و مايه ي همه ي شرارت ها؛ وقتي بيدار شد، ريش خودش در دستش بود!
---------------------------------------
بزرگ ترين دشمن انسان، درقلب خود او کمين کرده است. خداوند در آياتي از قرآن کريم، مسئوليت تمام نيکي ها، بدي ها، پيروزي ها و ناکامي هاي هرفرد در زندگي را متوجه خود فرد مي داند؛ به اين معنا که انسان جز خودش دوست ودشمني ندارد. هرچه به او مي رسد چه زشتي و چه زيبايي، از جانب خودش است.
در اين آيات مي خوانيم:
به راستي آدمي چيزي جز سعي و تلاشش بدست نمي آورد. (نجم – 39)
هرکسي در گرو چيزي است که کسب کرده است. (مدثر-38)
هرکس کارنيکي انجام دهد، به سود خود انجام داده و هرکس کاربد انجام دهد، برزيان خود او مي باشد. (جاثيه-15)
زندگي در واقع يک بوم سفيد نقاشي است؛ به ما بستگي دارد که که چه بر روي آن ترسيم کنيم. هرچه بر روي بوم زندگي بکشيم، همان مي شود. اين اختيار به ما داده شده است که محنت و رنج و مشقت بر روي آن نقاشي کنيم ويا اينکه شادي و خوشبختي را به تصوير بکشيم. در انتظار تقديربنشينيم ويا با تدبير خويش شرايطي ايده آل براي خود و سايرين فراهم سازيم.
شکوه ، عظمت و انسانيت آدمي ناشي از آزادي و اراده اي است که در اختيار او قرار گرفته است.
انسان با استفاده از اين آزادي و اختيار، آينده ي خود را ميسازد. مشيت الهي بر اين تعلق گرفته كه انسان كارهايش را با اراده و انتخاب انجام دهد، يعني آدمي طبعاً و ذاتاً در انتخاب و گزينش و يا ترك و رها كردن هرکاري كاملاً آزاد بوده و با اختيار و اراده ي خود مي تواند راه سعادت و خوشبختي يا شقاوت و بدبختي را انتخاب کند.
به ما اين فرصت داده شده تا سرنوشت خود را رقم بزنيم. هرکس مي تواند طوري از اين فرصت استفاده کند که زندگي اش به جهنم تبديل شده يا اينکه سرشار از زيبايي، شادي و خصائل نيکوي انساني گردد.
علت اصلي بسياري از رنج ها و گرفتاري هاي انسان در اين دنيا چيزي نيست جز اينکه براثر غلبه ي جهل خويش قادر به تشخيص اينکه چه برروي اين بوم ترسيم کند، نمي باشد.
بيا متفاوت باشيم
----------------------------------------------------------
تلخ ترين اشک هايي که برمزار رفتگان ريخته مي شود، به خاطر کلمات ناگفته و کارهاي انجام نگرفته است.
"هرت بيچر استو"
بيا متفاوت باشيم...
رضا شيرمحمدي
چهل نامه ي کوتاه به همسرم، عنوان کتابي است از نادر ابراهيمي نويسنده ي معاصر که طي سال هاي 63 تا 65 به رشته ي تحريردرآمده و در سال 66 گردآوري، تنظيم و در اختيارعموم قرار گرفته است.
انگيزه ي نادر ابراهيمي از نگارش اين نامه ها به اظهار خودش، جستجو براي کشف ريشه هاي گياه بالنده و سرسخت اندوه و شناخت شرايط رشد و دوام آن و در اختيار گرفتن ، کنترل و به زيرسلطه درآوردن اين احساس ويران کننده و آزاردهنده که برزندگي غالب مردم سايه افکنده، بوده است. نامه ي شماره 34 اين کتاب يکي از زيباترين و تاثيرگذارترين نامه هاي ابراهيمي خطاب به همسرش است که مطالعه ي مکرر آن مي تواند نقش موثري در تحول نگرش هاي ما به مسائل زندگي داشته باشد:
همسفر:
در این راه طولانی كه ما بیخبریم
و چون باد میگذرد
بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند
خواهش میكنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقهمان یكی و رویاهامان یكی.
همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است
عزیز من!
دو نفر كه عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است.
عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف میزنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد.
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم.
بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم، اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل.
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست.
سخن از ذره ذره واقعیتها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث كنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا كلنجار برویم.
اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگیمان را، در بسیاری زمینهها، تا آنجا كه حس میكنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی میبخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بیآنكه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.
عزیز من! بیا متفاوت باشیم...
دريافت يک فايل پاورپوينت زيبا از همين مطلب: دريافت
فرزندان
فرزندان

زندان نفرت
باد و خورشيد
مرد که تا چند لحظه قبل سعي در حفظ کت خود داشت ، متوجه شد که هوا تغيير کرده و با تعجب به خورشيد نگريست .
فهرست-آذر
عشق بورزيد
وگرنه نابود خواهيدشد؛
انتخاب ديگري در ميان نيست.
فهرست مطالب:
مدرسه ي زندگي
دستاني که کمک مي کنند
زندان نفرت
باد و خورشيد
تاکسي شکلاتي (به دليل اينکه
اين مطلب بسيار زيبا و تاثيرگذار
بوده است، مدت زيادي در معرض
ديد و استفاده بازديدکنندگان خواهد بود. همچنين در پايان مطلب، يک کليپ کوتاه وديدني بر اساس برنامه و فيلمي که از شبکه جام جم پخش شده براي دانلود قرار داده شده است)
مدرسه ي زندگي
مدرسه ی زندگی
من تا به حال هیچ فردی را آنچنان نادان نیافته ام که نتوانم از او چیزی بیاموزم. " گالیله"
زندگی یک مدرسه است. همانطور که امکانات,تجهیزات و فضاهای مختلف و متنوع مدرسه به منظور یادگیری و آموزش ایجاد گردیده, در مدرسه ی زندگی نیز تمام پدیده ها, ابزارهای مناسب ومطلوبی برای فراگیری درس های زندگی هستند.
در دنیایی که زندگی می کنیم, هیچ رویدادی اتفاقی نیست, همه ی مسائل و رویدادها جزئی از یک برنامه ی بزرگ تر است که با دستان توانای قادر متعال به منظور اجرای منطقی مسائل پیرامون ما شکل گرفته و دائم در حال اجرا است.
آموختن, اولین قدم در راه کسب و تقویت فضائل انسانی است.برای فراگیری درس های زندگی از هیچ پدیده ای غافل نشوید و مطمئن باشید که همه ی مسائل و افراد چیزهایی برای آموختن دارند.
دستاني که کمک مي کنند...
بي شک، ميزان انسانيت هرکس به اندازه ي احساس مسئوليتي است که نسبت به مسائل پيرامون خود داشته و ميزان عشقي است که نثار مخلوقات خداوند و به ويژه همنوعان خود مي کند.
تاکسي شکلاتي
همانگونه که وقتي ريگي را به درون حوضي مي اندازيم، دوايري ايجاد مي کند که به تدريج هرچه دامنه مي گيرد، گسترده تر مي شود، رفتارهاي ما نيز برفرهنگ و روابط تمام نژاد انساني اثر مي گذارد.
لطفا اين مطلب را تا انتها بخوانيد. اطمينان دارم که سخت تحت تاثير قرارخواهيدگرفت:
تاکسي شکلاتي
امروز صبح سوار تاکسي اي شدم که قبل از سوار شدن از من خواست روي درب را بخوانم که نوشته بود با لبخند وارد شويد بعد قانون ماشين را گفت که در اين تاکسي صبحانه داده مي شود که اگر جلو بنشيني بايد لقمه درست کني لذا اگر سختت است عقب بنشين.
تجربه اي متفاوت و بسيار جالب بود اين راننده اسم تاکسي خود را تاکسي شکلاتي گذاشته بود و بي دريغ و کاملاً بي غل و غش و بي تکلف به مردم محبت مي کرد و در همان چند دقيقه تا مقصد بين خودش و مسافران يک جريان انرژي مثبت و محبتي ايجاد کرد.
در ابتدا يک شکلات به مسافران تعارف مي کرد وسپس با برگه اي مسافراني را که براي اولين بار سوار اين تاکسي شده بودند با اهداف و چگونگي کارش آشنا مي کرد سپس دو عدد دستکش يکبار مصرف به مسافر جلويي ميدادتا براي همه لقمه بگيرد ظاهراً وقت ناهار هم ناهار مي دهد.
جالب است که نه تنها کرايه را مثل بقيه راننده ها مي گيرد بلکه هيچ مبلغ اضافه اي هم نمي گيرد ظاهر تاکسي و خودش و نظافت سفره وادب راننده وخلاصه همه چيز طوري ست که با هر روحيه اي وارد مي شوي به او اعتماد مي کني و مثبت تر مي شوي.
اين تجربه زيبا نشان داد هر انساني ميتواند در سطح خودش هدفي متعالي گذاشته و در حد خود بکوشد تا بر ديگران تاثير مثبت بگذارد.و لزومي ندارد ما همه چيز را با ديد منفي نگاه کنيم.
کنجکاوي ام باعث شد که در اينترنت سرچ کنم .مطالب جالبي درمورد اين تاکسي شکلاتي ديدم از آنجا که مي دانم هنوز مثل من سلامت و بي غل و غشي موضوع را باور نداريد توصيه مي کنم مصاحبه با صاحب تاکسي شکلاتي در ادامه ي مطلب را حتما مطالعه کنيد. باشد که ما هم از اين راننده ي خوب درس بگيريم......
دريافت تمام شماره ها:
بعضي از مطالبي که قبلاً در وبلاگ نسخه هاي زندگي درج گرديده در قالب فايل pdf در اختيار شماست. برروي آن کليک و دريافت کنيد.
شماره ۱ تا ۱۰ شماره ۱۱ تا ۲۰ شماره ۲۱ تا ۳۰
شماره ۳۱ تا ۴۰ شماره ۴۱-۵۰ شماره ۵۱
کتابچه ی نسخه های زندگی
کتابچه ی نسخه های زندگی برای موبایل

با دانلود این کتابچه و نصب آن، شماره های ۱ تا ۵۴ نسخه های زندگی را برروی تلفن همراه خود مطالعه فرمایید:
فرمت فایل: جاوا
حجم: ۹۰۰ کیلوبایت
فهرست مطالب
عشق بورزيد
وگرنه نابود خواهيدشد؛
انتخاب ديگري در ميان نيست.
فهرست مطالب
تاکسي شکلاتي
نسخه های زندگی 5۸ با مطالب:
موهبت زندگي
رمز موفقيت
خداوند نگهبان من است
کابوس مشکلات
باد وخورشيد
قدرت بيان
حکايت آن درخت
نسخه های زندگی شماره ۵۷
دریافت فایل pdf تمام شماره های
نسخه های زندگی
کتابچه ي نسخه هاي زندگي براي موبايل
نسخه هاي زندگي 58
نسخه هاي زندگي شماره ۵۸
ارديبهشت ۹۱
موهبت زندگي
زندگي لذت است، از آن بهره ببريد.
زيبايي است، تحسينش کنيد.
شادماني است، با آن نغمه سرکنيد.
موهبت است، غنيمت شمريد.
تعهد است، به آن وفا کنيد.
نبرد است، با آن مقابله کنيد.
مصيبت است، صبرکنيد.
نعمت است، شکرکنيد.
گرفتاري است، تحملش کنيد.
معما است، حلش کنيد.
هدف است، به دستش آوريد.
راز است، کشفش کنيد.
سفر است، به پايانش بريد.
بازي است، با آن بازي کنيد.
رمز موفقيت
مايكل شوماخر چندين سال متوالي در مسابقات رالي در دنيا اول شد.
وقتي رمز موفقيتش را پرسيدند، در جواب گفت:
تنها رمز موفقيت من اين است كه زماني كه ديگران ترمز مي گيرند، من گاز مي دهم...
----------------
مطالعه کن، وقتي که ديگران در خوابند.
تصميم بگير، وقتي که ديگران مرددند.
خود را آماده کن، وقتي که ديگران درخيال پردازيند.
شروع کن، وقتي که ديگران در حال تعللند.
کار کن، وقتي که ديگران در حال آرزو کردنند.
صرفه جويي کن، وقتي که ديگران در حال تلف کردنند.
گوش کن، وقتي که ديگران در حال صحبت کردنند.
لبخند بزن، وقتي که ديگران خشمگينند.
خداوند نگهبان من است شبي تاريک و ابري بود. صداهاي عجيب و وحشتناکي از گوشه و کنار جنگل به گوش مي رسيد.به او گفته بودند بدون فوت وقت از جنگل عبور کند واصلا آنجا به خواب نرود چون در غيراينصورت طعمه حيوانات درنده مي شود. مسافر دويد و دويد تا خسته وکوفته شد و احساس کرد قادر نيست حتي يک قدم ديگر بردارد. بنابراين خسته و درمانده دست به دعا برداشت: پروردگارا ديگر نمي توانم بيدار بمانم. تو هميشه بيداري وآيا لازم است که هردو بيدار باشيم؟ مسافراين جملات را به خداوند گفت و به خواب عميقي فرورفت. فرداي آنروز وقتي از خواب بيدارشد ديد مردي اسلحه به دست درکنار او ايستاده است. مسافر باتعجب پرسيد: شما که هستيد که در اين گوشه تاريک جنگل با اسلحه کنار من ايستاده ايد؟ غريبه پاسخ داد: شب گذشته من داشتم از جنگل مي گذشتم که ديدم شما درخواب عميقي فرو رفته ايد. باخودگفتم شايد شما از خطرات جنگل آگاه نيسيتيد. اين بود که تصميم گرفتم کنار شما بمانم و از شما مراقبت کنم تا از خواب بيدارشويد.
کابوس مشکلات مشکلات زندگي چون يک کابوس است. اگر تو با ديدن کابوس احساس ناراحتي مي کني، تنها کاري که بايد انجام دهي اين است که همه انرژي خود را صرف بيدار شدن کني؛ فقط همين! اگر شيري در حال شکارکردن توست، لازم نيست آن شير را بکشي، اصلا شيري وجود ندارد، اگرصخره اي بزرگ روي تو افتاده است، لازم نيست براي بيرون آمدن از زيرصخره تلاش کني. شايد آن صخره همان لحافي باشد که روي خود کشيده اي! تو فقط بايد بيدار شوي!
باد و خورشيد روزي خورشيد و باد هر دو در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به ديگري احساس برتري مي کرد. باد به خورشيد مي گفت: من از تو قوي ترم، خورشيد هم ادعا مي کردکه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان کنيم . خوب حالا چگونه ؟ ديدند مردي در حال عبور است و کتي به تن دارد. باد گفت من مي توانم کت آن مرد را از تنش در آورم. خورشيد گفت پس شروع کن. باد وزيد و وزيد. با تمام قدرتي که داشت به زير کت مرد مي کوبيد. در اين هنگام که مرد ديد ممکن است کتش را از دست بدهد ، دکمه ي کتش را بست و با دو دستش محکم آن را چسبيد. باد هر چه کرد نتوانست کت را از تنش خارج کند و با خستگي تمام رو به خورشيد کرد و گفت عجب آدم سرسختي بود ، هر چه سعي کردم موفق نشدم .مطمئن هستم که تو هم نمي تواني . خورشيد گفت تلاشم را مي کنم وشروع کرد به تابيدن . پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد تابيد و او را گرم کرد. ديد از آن باد خبري نيست ، احساس آرامش و امنيت کرد . با تلاش مداوم و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد که ديگر نيازي به اينکه کت را به تن داشته باشد نيست . بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود به آرامي کت را از تن به در آورد و به روي دستانش قرار داد. باد سر به زير انداخت و فهميد که خورشيد پر مهر و محبت که پرتوهاي خويش را بي منت به ديگران مي بخشد از او که به زور مي خواست کاري را انجام دهد بسيار قوي تر است.
قدرت بيان جان، دوست صميمي جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت يک لحظه منتظر باش مي روم يک روزنامه بخرم.پنج دقيقه بعد، جان با دست خالي برگشت.در حالي که غرغر مي کرد، با ناراحتي خودش را روي صندلي انداخت.جک از او پرسيد: چي شده؟جان جواب داد: به روزنامه فروشي رو به رو رفتم. يک روزنامه برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقيه پول بودم،اما او به جاي اين که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.به من گفت الان سرم خيلي شلوغ است و نمي توانم براي کسي پول خرد کنم.فکر کرد من به بهانه خريدن يک روزنامه مي خواهم پولم را خرد کنم واقعم عصباني شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشي شکايت مي کرد و غر مي زد که او مرد بي ادبي است. جک در حالي که دوستش را دلداري مي داد، حرفي نمي زد. بعد از صبحانه به جان گفت که يک لحظه منتظر باشدو بعد خودش به همان روزنامه فروشي رفت وقتي به آنجا رسيد، با لبخندي به صاحب روزنامه فروشي گفت: آقا، ببخشيد، اگر ممکن است کمکي به من کنيد. من اهل اينجا نيستم. مي خواهم روزنامه بخرم اما پول خرد ندارم. فقط يک ده دلاري دارم. معذرت مي خواهم، مي بينم که سرتان شلوغ است و وقتتان را مي گيرم. صاحب روزنامه فروشي در حالي که به کارش ادامه مي داد يک روزنامه به جک داد و گفت: بيا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتي، پولش را به من بده.وقتي که جک با روزنامه برگشت، جان در حالي که از تعجب شاخ در آورده بود پرسيد: مگر يک نفر ديگر به جاي صاحب روزنامه فروشي در آنجا بود ؟جک خنديد و به دوستش گفت: دوست عزيزم، اگر قبل از هر چيز ديگران را درک کني، به آساني مي بيني که ديگران هم تو را درک خواهند کرد ولي اگر هميشه منتظر باشي که ديگران درکت کنند، خوب، ديگران هميشه به نظرت بي منطق مي رسند. اگر با درک شرايط مردم از آنها تقاضايي بکني، به راحتي برآورده مي شود.
در ميان بني اسرائيل عابدي بود. وي را گفتند: فلان جا درختي است و قومي آن را مي پرستند. عابد خشمگين شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابليس به صورت پيري ظاهر الصلاح، در مسير او مجسم شد، و گفت: اي عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش! عابد گفت: نه، بريدن درخت اولويت دارد. مشاجره بالا گرفت و درگير شدند. عابد بر ابليس غالب آمد و وي را بر زمين کوفت و بر سينه اش نشست. ابليس در اين ميان گفت: دست بدار تا سخني بگويم، تو که پيامبر نيستي و خدا بر اين کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دينار زير بالش تو نهم؛ با يکي معاش کن و ديگري را انفاق نما و اين بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است. عابد با خود گفت: راست مي گويد، يکي از آن به صدقه دهم و آن ديگر هم به معاش صرف کنم و برگشت. بامداد ديگر روز، دو دينار ديد و بر گرفت. روز دوم دو دينار ديد و برگرفت. روز سوم هيچ نبود. خشمگين شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابليس پيش آمد و گفت:کجا؟ عابد گفت: تا آن درخت برکنم؛ گفت دروغ است، به خدا هرگز نتواني کند؛ در جنگ آمدند. ابليس عابد را بيفکند چون گنجشکي در دست! عابد گفت: دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پيروز آمدم و اينک، در چنگ تو حقير شدم؟ ابليس گفت: آن وقت تو براي خدا خشمگين بودي و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار براي خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولي اين بار براي دنيا و دينار خشمگين شدي، پس مغلوب من گشتي!!
مرد که تا چند لحظه قبل سعي در حفظ کت خود داشت ، متوجه شد که هوا تغيير کرده و با تعجب به خورشيد نگريست .
نسخه های زندگی 57
نسخه های زندگی ۵۷
فروردین ۱۳۹۰
پدر و مادر
آدم ها تا وقتي کوچک هستند، دوست دارند براي پدر و مادرشان هديه بخرند، اما پول ندارند.
وقتي بزرگتر مي شوند ، پول دارند اما وقت ندارند.
وقتي هم که پير مي شوند ، پول دارند وقت هم دارند، اما پدر و مادر ندارند.
ويولون زن
در يک سحرگاه سرد ماه ژانويه، مردي وارد ايستگاه متروي واشنگتن دي سي شد و شروع به نواختن ويولون کرد. اين مرد در عرض ۴۵ دقيقه، شش قطعه از بهترين قطعات باخ را نواخت. از آنجا که
شلوغ ترين ساعات صبح بود، هزاران نفر براي رفتن به سر کارهايشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقيقه گذشته بود که مرد ميانسالي متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهايش کاست و چند ثانيهاي توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. يک دقيقه بعد، ويلونزن اولين انعام خود را دريافت کرد.
خانمي بيآنکه توقف کند يک اسکناس يک دلاري به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقيقه بعد، مردي در حاليکه گوش به موسيقي سپرده بود، به ديوار پشت سر تکيه داد، ولي ناگهان نگاهي به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد.
کسي که بيش از همه به ويلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهاي بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه مي برد. کودک يک لحظه ايستاد و به تماشاي ويلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشيد وکودک در حاليکه همچنان نگاهش به ويلونزن بود، به همراه مادر براه افتاد، اين
صحنه، توسط چندين کودک ديگرنيز به همان ترتيب تکرار شد، و والدين آنها براي بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقيقهاي که ويلونزن مي نواخت، تنها شش نفر، اندکي توقف کردند. بيست نفر انعام دادند، بيآنکه مکثي کرده باشند، و سي و دو دلار عايد ويلونزن شد.
وقتي که ويلونزن از نواختن دست کشيد و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسي متوجه شد. نه کسي تشويق کرد، ونه کسي او را شناخت. هيچکس نميدانست که اين ويلونزن، همان (جاشوا بل) يکي از بهترين موسيقي دانان جهان است، و نوازندهي يکي از پيچيدهترين قطعات نوشته شده براي ويلون به ارزش سه ونيم ميليون دلار، ميباشد. جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در يکي از تاتر هاي شهر بوستون، برنامهاي اجرا کرده بود که تمام بليط هايش پيشفروش شده بود، وقيمت متوسط هر بليط يکصد دلار بود.
اين يک داستان حقيقي است، نواختن جاشوا بل در ايستگاه مترو توسط واشنگتن پست ترتيب داده شده بود، و بخشي از تحقيقات اجتماعي براي سنجش توان شناسايي، سليقه و اولويت هاي مردم بود.
آيا ما در شرايط معمولي و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده و درک زيبايي هستيم؟ لحظهاي براي قدرداني از آن توقف ميکنيم؟ آيا نبوغ وشگرد ها را در يک شرايط غير منتظره ميتوانيم شناسايي کنيم؟اگر ما لحظهاي فارغ نيستيم که توقف کنيم و به يکي از بهترين موسيقيدانان جهان که در حال نواختن يکي از بهترين قطعات نوشته شده براي ويلون، است، گوش فرا دهيم ،چه چيز هاي ديگري را داريم از دست ميدهيم؟
زن جواني از سرکار برمي گشت که گلگير ماشينش با سپر اتومبيلي برخورد کرد. زن در حالي که به شدت گريه مي کرد به طرف مقابل توضيح مي دهد که ماشينش کاملا نو است و چند روز بيشتر نيست که آن را از کمپاني خريده اند. او دلواپس و نگران بود که چگونه جريان تصادف و خسارت ديدن ماشين نو را به همسرش توضيح دهد.
راننده ي اتومبيل ضمن همدردي با اين زن به او توضيح مي دهد که چاره اي جز ارائه ي مدارک به پليس و انجام تشريفات بعدي نيست.
زن در حالي که از يک پاکت قهوه اي رنگ بزرگ مدارکش را بيرون مي کشيد, تکه کاغذي از آن به زمين
مي افتد. روي آن با خطي کلفت و شتاب آلود نوشته شده بود: "درصورت تصادف.... به ياد آر, عزيزم, که من تو را دوست دارم نه ماشين را... "جک کنفيلد"
گذشته و آينده
خانه ام به من مي گويد: مرا ترک مکن، چرا که گذشته ي تو ساکن من است.
و راه مي گويد: به دنبال من بيا، من آينده ي تو هستم.
اما من به خانه ام و راه مي گويم: من گذشته و آينده اي ندارم، پس اگر در اينجا بمانم، درماندنم رفته ام و اگر از اينجا بروم، در رفتنم ماندگار شده ام؛ پس تنها عشق و مرگ همه چيز را دستخوش تغيير مي کنند.
"حمام روح- جبران خليل جبران"
پدر و دروغ
يادم مي آيد ۱۶ سال بيشتر نداشتم که يک روز صبح پدرم به من گفت مي توانم پشت ماشين بنشينم و او را به منطقه اي در 25 کيلومتري محل سکونتمان برسانم، به شرط آن که بعد از اين کار، ماشين را به تعميرگاهي در آن نزديکي ببرم. من که تازه رانندگي ياد گرفته بودم و خيلي کم پيش مي آمد که از ماشين استفاده کنم بلافاصله قبول کردم. پدر را به محل قرارش بردم و قول دادم ساعت چهار بعدازظهر دنبالش بروم. بعد هم به تعميرگاه رفتم و ماشين را آنجا گذاشتم. چند ساعتي وقت داشتم. تصميم گرفتم بروم و چند فيلم را که در سينماي نزديک تعميرگاه نمايش مي دادند، تماشا کنم. چنان غرق ديدن فيلم ها شده بودم که متوجه گذشت زمان نشدم. آخرين فيلم که تمام شد به ساعتم نگاه کردم و ديدم شش بعدازظهر است. دو ساعت دير کرده بودم.مي دانستم اگر پدر بفهمد مشغول ديدن فيلم بوده ام، عصباني خواهد شد و ديگر هرگز به من اجازه رانندگي نخواهد داد. تصميم گرفتم به او بگويم که لازم بود بعضي از قطعات ماشين عوض شود و اين کار بيش از آنچه که انتظار داشتم طول کشيده است. به محل قرار ملاقات رفتم و ديدم پدرم کنار خيابان صبورانه منتظر است. به خاطر اين که دير کرده بودم معذرت خواستم و گفتم تا جايي که مي توانستم سريع خود را رساندم، ولي ماشين يک سري تعميرات اساسي لازم داشت.هيچ وقت نگاه پدرم را فراموش نخواهم کرد. او گفت: «اسباب تأسف من است که احساس مي کني بايد به من دروغ بگويي.»گفتم: «منظورتان چيست. دارم راستش را مي گويم.»پدر دوباره نگاهم کرد و گفت: «وقتي خبري از تو نشد، به تعميرگاه تلفن زدم و پرسيدم چيزي شده يا نه و آنها گفتند که هنوز نرفتي ماشين را تحويل بگيري، پس مي بيني که مي دانم ماشين مسأله اي نداشته است.»وقتي با ناتواني اعتراف کردم به تماشاي فيلم رفته بودم و دليل واقعي تأخيرم را بيان کردم، احساس گناه همه وجودم را فرا گرفت. موجي از اندوه بر چهره پدرم نشسته بود و با دقت به حرف هايم گوش مي کرد. او گفت: «عصباني هستم. ولي نه از دست تو، بلکه از دست خودم. مي داني متوجه شدم که اگر بعد از اين همه سال هنوز هم مجبوري به من دروغ بگويي، به عنوان يک پدر، حسابي شکست خورده ام، چون پسري بزرگ کرده ام که حتي نمي تواند به پدر خودش راست بگويد. حالا هم پياده به خانه برمي گردم. مي خواهم فکر کنم اين همه سال کجا اشتباه کرده ام. ولي پدر تا خانه ۱۸ مايل راه است و هوا هم تاريک شده، نمي تواني پياده بيايي. اعتراض، عذرخواهي و بقيه ي حرف هايم به کلي بي فايده بود. من پدرم را مأيوس و دل شکسته کرده بودم و داشتم يکي از بزرگترين درس هاي زندگي ام را ياد
مي گرفتم. پدر راه پيمايي اش را در جاده ي خاکي شروع کرد. من سريع داخل ماشين پريدم و دنبالش راه افتادم. اميدوار بودم کوتاه بيايد. در تمام طول راه به او التماس کردم و گفتم که چقدر متأسفم، ولي او ابداً اعتنا نکرد و ساکت و متفکر و دردمند به راهش ادامه داد.
۱۸ مايل پشت سرش رانندگي کردم. ديدن پدرم که چنان درد جسمي و روحي عجيبي را تحمل مي کرد، دردناک ترين تجربه عمرم و در عين حال موفق ترين آن نيز بود. از آن پس آموختم که ديگر هرگز به او دروغ نگويم.
هر روزي را که به پايان رسانديد, ديگر تمام شده بدانيد.
شما هرآنچه را که مي توانستيد انجام داده ايد, ولي به هر حال اشتباهاتي نيز داشته ايد. سعي کنيد تا جايي که مي توانيد آنها را سريع تر به فراموشي بسپاريد.
فردا يک روز جديد خواهد بود که شما بايد آن را با چنان آرامش دروني وروحيه ي بالايي آغازکنيد که خطاهاي گذشته نتوانند مانع راه شما شوند.
قبل از شروع هر روز جديد, پرونده ي روز قبل را ببنديد و آن را به فراموشي بسپاريد و ديوار مستحکم خواب رابين آن دو حائل کنيد. اين کار جز با خودداري کامل, عملي نخواهد شد. "رالف والدو اندرسون"
عيد فطر

ماه رمضان پايان مي يابد و عيد فطر از راه مي رسد؛
واينک مسلمانان که يک ماه در کلاس رمضان مدرسه ي زندگي هريک به قدر همت و توان خويش به درک معنويات وکسب غذاي روح مشغول بوده اند در صف دريافت مزد و پاداش و عيدي اعمال خويش قرار مي گيرند.
فهرست مطالب فروردین 91
عشق بورزيد
وگرنه نابود خواهيدشد؛
انتخاب ديگري در ميان نيست.
فهرست مطالب فروردین ماه ۱۳۹۱:
نسخه های زندگی 57 با مطالب:
پدر و مادر
ویولون زن
احترام به نفس
گذشته و آینده
پدر و دروغ
فردا یک روز جدید
نسخه های زندگی شماره ۵۶
دریافت فایل pdf تمام شماره های
نسخه های زندگی
کتابچه ي نسخه هاي زندگي براي موبايل
نسخه هاي زندگي 56
نسخه هاي زندگي شماره 56
بهمن ماه 1390
بستگان خدا
کودکي با پاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد. زني در حال عبور او را ديد،
کودک را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش.
کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم.
کودک گفت: مي دانستم با او نسبتي داريد!
انسان و حيوان
هميشه فکر مي کردم مي توانم از انسان ها سخن بگويم, و ازاعمالشان, انديشه شان و آنچه در وجودشان مي گذرد, حرفي ببافم و براي خود و ديگران بيان کنم.
به تازگي فهميده ام که ازحيوانات گفتن بسيار ساده تر است؛ با آنکه زبانشان را نمي فهمم؛ زيرا آنها فقط يک نقش دارند.
راستي! اين را نيز فهميده ام که انسان ها با تمام پيچيدگي هايشان, گاهي آنقدر حقيرند که با حيوانات سنجيده مي شوند.
بعضي ها مثل خوک کثيف,
مثل شير درنده,
مثل روباه حيله گر,
مثل شتر کينه جو و ....
آزمايش الهي
اگر خداوند مي خواست,همه ي شما را غني مي ساخت, چنانکه در ميان شما فقيري نمانَد. يا همه ي شما را فقير مي ساخت, چنانکه هيچ غني در ميان شما نباشد.
پس بعضي از شما را به بعضي ديگر مي آزمايد, تابنگردچگونه عمل مي کنيد.
تذكره الاولياء عطار
فرشتگان مسافر دو فرشته ي مسافربراي گذراندن شب، درخانه ي يک ثروتمند فرود امدند.اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند ودوفرشته را به مهمانخانه مجلسشان راه ندادند،بلکه زير زمين سرد خانه را در اختيار انها گذاشتند.فرشته ي پير در ديوار زيرزمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. شب بعد،اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيارمهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذايي مختصر،زن ومردفقير رختخواب خود را دراختياردو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد،فرشتگان، زن ومردفقيرراگريان ديدند.گاو انهاکه شيرش تنها وسيله ي گذران زندگيشان بود،در مزرعه مرده بود. فرشته ي جوان عصباني شد واز فرشته ي پير پرسيد: چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟خانواده ي قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد. فرشته ي پيرپاسخ داد: وقتي در زير زمين آن خانواده ي ثروتمندبوديم،ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد.از آنجا که آنان بسيار حريص وبددل بودند،شکاف را بستم وطلا ها را از ديدشان مخفي کردم.ديشب وقتي در رختخواب زن ومرد فقير خوابيده بوديم،فرشته ي مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد ومن به جايش آن گاو را به او دادم. همه ي امور بدان گونه که مي نمايند نيستند وما گاهي اوقات،خيلي دير به اين نکته پي مي بريم.
پنجره يک زوج جوان به خانه ي جديدي نقل مکان کردند.صبح اولين روز که از خواب بيدار شدند و سر گرم خوردن صبحانه بودند، زن جوان از پنجره به بيرون نگاه کرد و ديد که همسايه شان لباس هاي شسته شده را روي بند آويزان کرده است. زن جوان به همسرش گفت: ببين، لباس هايشان خوب تميز نشده است. بلد نيستند لباس ها را خوب بشويند. هر بار که همسايه لباس هايشان را روي بند پهن مي کرد، زن جوان همين حرف ها را تکرار مي کرد. يک ماه بعد، از تميز بودن لباس هاي همسايه که روي بند پهن شده بودند شگفت زده شد و به همسرش گفت: ببين! بالاخره فهميدند لباس ها را چطور بشويند. شوهرش گفت: من امروز صبح زود از خواب بيدار شدم و شيشه هاي پنجره مان را تميز کردم! زندگي هم همين طور است: هنگامي که به ديگران نگاه مي کنيم، چيزي که مي بينيم به تميز بودن پنجره اي که از آن نگاه مي کنيم بستگي دارد. قبل از اين که از ديگران انتقاد کنيم، بهتر است وضعيت خودمان را بررسي کنيم و از خود بپرسيم که آيا آماده ي ديدن خوبي ها هستيم و يا آن که در جستجوي چيزي در ديگران مي گرديم تا آن را مورد قضاوت و داوري قرار دهيم.
سه درس از يک ديوانه آوردهاند که شيخ جنيد بغدادي، به عزم سير، از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او. شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند: او مردي ديوانه است.گفت: او را طلب کنيد که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داد و پرسيد: چه کسي هستي؟ عرض کرد: منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود: تويي شيخ بغداد که مردم را ارشاد ميکني؟ عرض کرد: آري.. بهلول فرمود: طعام چگونه ميخوري؟ عرض کرد: اول «بسمالله» ميگويم و از پيش خود ميخورم و لقمه کوچک برميدارم، به طرف راست دهان ميگذارم و آهسته ميجوم و به ديگران نظر نميکنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نميشوم و هر لقمه که ميخورم «بسمالله» ميگويم و در اول و آخر دست ميشويم. بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود: تو ميخواهي که مرشد خلق باشي؟ در صورتي که هنوز طعام خوردن خود را نميداني. سپس به راه خود رفت. مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت: سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد. بهلول پرسيد: چه کسي هستي؟جواب داد: شيخ بغدادي که طعام خوردن خود را نميداند. بهلول فرمود: آيا سخن گفتن خود را ميداني؟ عرض کرد: آري. سخن به قدر ميگويم و بيحساب نميگويم و به قدر فهم مستمعان ميگويم و خلق را به خدا و رسول دعوت ميکنم و چندان سخن نميگويم که مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت ميکنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بيان کرد. بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نميداني. سپس برخاست و برفت. مريدان گفتند: يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت: مرا با او کار است، شما نميدانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد. بهلول گفت از من چه ميخواهي؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نميداني، آيا آداب خوابيدن خود را ميداني؟ عرض کرد: آري. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب ميشوم، پس آنچه آداب خوابيدن که از حضرت رسول (ص) رسيده بود بيان کرد. بهلول گفت: فهميدم که آداب خوابيدن را هم نميداني. خواست برخيزد که جنيد دامنش را بگرفت و گفت: اي بهلول من هيچ نميدانم، تو قربهاليالله مرا بياموز. بهلول گفت: چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم. بدان که اينها که تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريکي دل شود. جنيد گفت: جزاک الله خيراً! و ادامه داد: در سخن گفتن بايد دل پاک باشد و نيت درست باشد وگرنه هر عبارت که بگويي آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشي بهتر و نيکوتر باشد. و در خواب کردن اينها که گفتي همه فرع است؛ اصل اين است که در وقت خوابيدن در دل تو بغض و کينه و حسد هيچ بشري [دوست، همسر، فرزند، والدين، همکار، ....] نباشد.
شايد بهتر باشد پودر يا صابوني که با آن لباس ها را مي شويند عوض کنند. شوهرش نگاهي از پنجره به بيرون انداخت ولي چيزي نگفت و ساکت ماند.
فهرست مطالب بهمن ماه 90
عشق بورزيد
وگرنه نابود خواهيدشد؛
انتخاب ديگري در ميان نيست.
فهرست مطالب بهمن ماه ۹۰:

مدرسه ي زندگي
نسخه های زندگی 56با مطالب:
بستگان خدا
انسان و حيوان
آزمايش الهي
فرشتگان مسافر
پنجره
سه درس از يک ديوانه
نسخه های زندگی شماره 55
دریافت فایل pdf تمام شماره های
نسخه های زندگی
کتابچه ي نسخه هاي زندگي براي موبايل
نسخه های زندگی 55
نسخه های زندگی شماره ۵۵
دی ماه ۱۳۹۰
مسيرزندگي
زندگي مسيري مستقيم وآسان نيست
که بي مانع و آزاد در آن سفرکنيم,
بلکه هزارتويي ازگذرگاه هاست,
که در آن ميان بايد راهمان را بجوييم.
وگاه خود را در کوچه اي بن بست گيج و گم بيابيم.
اما اگر ايمان داشته باشيم,
خدا هميشه دري برما مي گشايد؛
نه دري که ما بدان انديشيده باشيم...
بلکه دري که در نهايت,
آن را به سوي خود مي يابيم. " اي جي کرنين"
سايه ي پدر
پدري دست بر شانه ي پسر گذاشت و از او پرسيد:فکر مي کني تو مي توني منو بزني يا من تو رو؟
پسر جواب داد:من مي زنم.
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولي باز همان جواب را شنيد.
پدر با ناراحتي از کنار پسر رد شد, بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شايد جوابي بهتر بشنود: پسرم من مي زنم يا تو؟ اين بار پسر جواب داد شما مي زنيد. پدر گفت چرا دوبار اول اين را نگفتي؟
پسر جواب داد تا وقتي دست شما روي شانه ي من بود, عالم را حريف بودم ولي وقتي دست از شانه ام کشيديد توانم را با خود برديد...
اگر زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، به اين دليل است كه شما هم چيز زيادي از او نخواسته ايد. سلف سرويس زندگي وقتي براي اولين بار به يك رستوران سلف سرويس رفتم، در گوشه اي ميزي را انتخاب نموده وبه انتظار نشستم. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد، از اينكه پيشخدمت ها كوچكترين توجهي به من نداشتند، بي صبري ام شدت گرفته وعصباني تر مي شدم. از همه بدتر اينكه مي ديدم كساني كه پس ازمن وارد شده بودند، در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته ومشغول خوردن بودند. با ناراحتي به مردي كه بر سر ميز مجاور نشسته بود نزديك شدم وگفتم: من حدود 20 دقيقه است كه اينجا نشسته ام، بدون اينكه كسي كوچكترين توجهي به من نشان دهد. حال مي بينم كه شما پنج دقيقه پيش وارد شديد و با بشقابي پر غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم در اين شهر چگونه پذيرايي مي شوند؟ مرد با تعجب گفت: ولي اينجا سلف سرويس است. سپس به قسمت انتهايي رستوران، جايي كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد وادامه داد: به آنجا برويد، يك سيني برداريد، هرچه مي خواهيد انتخاب كنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل كنيد.! وقتي راهنمايي هاي آن مرد را انجام داده وغذا را روي ميزم گذاشتم، ناگهان به ذهنم رسيد كه: زندگي هم درحكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيت ها، شادي ها، وغم ها در برابر ما قرار دارد. درحالي كه اغلب ما بي حركت به صندلي خود چسبيده ايم وآنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم از اينكه چرا او سهم بيشتري دارد، كه هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم وببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم، برگزينيم.
به جاي اينکه چند کار را همزمان انجام دهيد, برروي يک کار تمرکز کنيد و آن را درست انجام دهيد. "برايان تريسي" تمرکز تاكنون به اين نكته دقت كرده ايد كه چرا ذره بين پارچه يا كاغذ رامي سوزاند؟ بسيار ساده است، ذره بين نور آفتاب را جذب مي كند و شعاع هاي پراكنده آن را در يك نقطه متمركز مي سازد، بنابراين اگر چيزي را جلوي آن نگه داريم آن را مي سوزاند. تمركز نيروهاي جسماني,عقلاني، روحي و رواني در يك نقطه به مراتب اثري بيشتر از نيروهاي پراكنده خواهد داشت. آشفتگي و شوريدگي ذهني , عملاً شما را به هيچ عنوان موفق نمي کند؛ وقتي کار مي کنيد, به خانواده مي انديشيد؛ وقتي در خانواده به سر مي بريد, از شغل خود نگرانيد, وقتي ورزش مي کنيد, در انديشه ي تحصيل هستيد و وقتي درس مي خوانيد, فکرتان هزارسو مي رود؛ اين عملاً اتلاف وقت و موثر نبودن است. نوابغ جهان کساني بودند که از قدرت تمرکز فوق العاده اي برخوردار بودند. تمرکز واقعي يعني اين که اگر در طول روز به پنج فعاليت مختلف مشغول هستيد, در هر فعاليت, تنها به آن فکر کنيد و از افکار مربوط به کارهاي ديگر آسوده باشيد.
مي خواهيد مرغابي باشيد يا عقاب؟ وقتي شما به شهر نيويورک سفر کنيد، جالب ترين بخش سفر شما هنگامي است که پس از خروج از هواپيما و فرودگاه، قصد گرفتن يک تاکسي را داشته باشيد. اگر يک تاکسي براي ورود به شهر و رسيدن به مقصد بيابيد شانس به شما روي آورده است. اگر راننده ي تاکسي شهر را بشناسد و از نشاني شما سر در آورد با اقبال ديگري روبرو شده ايد .اگر زبان راننده را بدانيد و بتوانيد با او سخن بگوييد بخت يارتان است و اگر راننده عصباني نباشد، با حسن اتفاق ديگري مواجه هستيد. خلاصه براي رسيدن به مقصد بايد از موانع متعددي بگذريد. روزي پس از خروج از هواپيما، در محوطه اي به انتظار تاكسي ايستاده بودم كه ناگهان راننده اي با پيراهن سفيد و تميز و پاپيون سياه از اتومبيلش بيرون پريد، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفي خود گفت: لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذاريد.سپس كارت كوچكي را به من داد و گفت: لطفا به عبارتي كه رسالت مرا تعريف مي كند توجه كنيد. بر روي كارت نوشته شده بود: "در كوتاه ترين مدت، با كمترين هزينه، مطمئن ترين راه ممكن و در محيطي دوستانه شما را به مقصد مي رسانم". من چنان شگفت زده شدم كه گفتم نكند هواپيما به جاي نيويورك در كره اي ديگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبيل بسيار آراسته اي شدم. پس از آنكه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من كرد و گفت: پيش از حركت، قهوه ميل داريد؟ در اينجا يك فلاسك قهوه معمولي و فلاسك ديگري از قهوه مخصوص براي كساني كه رژيم تغذيه دارند، هست.گفتم: خير، قهوه ميل ندارم، اما با نوشابه موافقم.راننده پرسيد: در يخدان هم نوشابه دارم و هم آب ميوه.سپس با دادن يك بطري نوشابه، حركت كرد و گفت: اگر ميل به مطالعه داريد مجلات تايم، ورزش و تصوير و آمريكاي امروز در اختيار شما است. آنگاه، بار ديگر كارت كوچك ديگري در اختيارم گذاشت و گفت: اين فهرست ايستگاههاي راديويي است كه مي توانيد از آنها استفاده كنيد. ضمنا من مي توانم درباره بناهاي ديدني و تاريخي و اخبار محلي شهر نيويورك اطلاعاتي به شما بدهم و اگر تمايلي نداشته باشيد مي توانم سكوت كنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم. از او پرسيدم: چند سال است كه به اين شيوه كار مي كنيد؟پاسخ داد: دو سال.پرسيدم: چند سال است كه به اين كار مشغوليد؟جواب داد: هفت سال.پرسيدم: پنج سال اول را چگونه كار مي كردي؟ گفت:از همه چيز و همه كس،از اتوبوسها و تاكسي هاي زيادي كه هميشه راه را بند مي آورند، و از دستمزدي كه نويد زندگي بهتري را به همراه نداشت مي ناليدم. روزي در اتومبيلم نشسته بودم و به راديو گوش مي دادم كه وين داير شروع به سخنراني كرد. مضمون حرفش اين بود كه مانند مرغابي ها كه مدام واك واك مي كنند، غرغر نكنيد، به خود آييد و چون عقابها اوج گيريد. پس از شنيدن آن گفتار راديويي، به پيرامون خود نگريستم و صحنه هايي را ديدم كه تا آن زمان گويي چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاكسي هاي كثيفي كه رانندگانش مدام غرولند مي كردند، هيچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبي نداشتند. سخنان وين داير، بر من چنان تاثيري گذاشت كه تصميم گرفتم تجديد نظري كلي در ديدگاه ها و باورهايم به وجود آورم. پرسيدم: چه تفاوتي در زندگي تو حاصل شد؟ گفت: سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسيد. نكته اي كه مرا به تعجب واداشت اين بود كه در يكي دو سال گذشته، اين داستان را حداقل با سي راننده تاكسي در ميان گذاشتم اما فقط دو نفر از آنها به شنيدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال كردند. بقيه چون مرغابيها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوي خود را متقاعد كردندكه چنين شيوه ا ي رانميتوانند . "هاروي مك كي" شما، در زندگي خود از اختيار كامل برخورداريد و به همين دليل نمي توانيد گناه نابساماني هاي خود را به گردن اين و آن بيندازيد. پس بهتر است برخيزيد، به عرصه ي پر تلاش زندگي وارد شويد و مرزهاي موفقيت را يكي پس از ديگري بگشاييد.دنيا مانند پژواك اعمال و خواست هاي ماست.اگر به جهان بگويي: سهم منو بده...دنيا مانند پژواكي كه از كوه برمي گردد، به تو خواهد گفت: سهم منو بده... و تو در كشمكش با دنيا دچار جنگ اعصاب مي شوي.اما اگر به دنيا بگويي: چه خدمتي برايتان انجام دهم؟، دنيا هم به تو خواهد گفت: چه خدمتي برايتان انجام دهم؟
اگر فنجاني کوچک زير باران نگاه داريد, به اندازه ي همان فنجان به شما مي رسد. اگر کاسه ي بزرگي نگاه داريد, به همان اندازه در آن آب جمع مي شود. شما چه ظرفي در زير باران رحمت الهي قرار داده ايد؟
فهرست مطالب دی ماه 90
عشق بورزيد
وگرنه نابود خواهيدشد؛
انتخاب ديگري در ميان نيست.
فهرست مطالب دي ماه ۹۰:
ديروز، امروز، فردا
نسخه های زندگی 55 با مطالب:
تمرکز
مسيرزندگي
سايه ي پدر
سلف سرويس زندگي
مي خواهيد مرغابي باشيد ياعقاب؟
نسخه های زندگی شماره 54
دریافت فایل pdf تمام شماره های
نسخه های زندگی
کتابچه ي نسخه هاي زندگي براي موبايل
ديروز، امروز، فردا
آدمي ساخته ي افكار خويش است. فردا هماني مي شود كه امروز مي انديشيده است.
"فرانسيس بيكن"
دیروز، امروز، فردا
معمولا هيچ انساني را نمي توانيد پيدا كنيد كه حاضر شود بخشي از عمر خود را به هيچ قيمتي بفروشد. اما متاسفانه دنيايي كه در آن بسر مي بريم بسيار فريبنده است، بطوري كه تمام روزهاي عمر انسان را با زيركي و به رايگان از كف او خارج مي سازد.
توقف در گذشته، خيال پردازي براي آينده، و امروز وفردا كردن هاي بي مورد براي انجام وظايف، فرصت ها را به آساني از اختيار انسان خارج ساخته وانبوهي از آه و افسوس براي او به ارمغان خواهد آورد.
ديروز كه درس عبرتي بيش نيست، براي هميشه به تاريخ پيوسته است. توقف و تامل در گذشته، امروز را نيز نابود خواهد ساخت.
فردا نيز هنوز نيامده و هيچ اعتبار و اطميناني به آن نيست.
امروز، تنها چيزي است كه در اختيار ماست. با استفاده ي صحيح از امروز وزمان حال ، نه تنها امكان جبران گذشته را بدست مي آوريم بلكه آينده نيز در اختيار ما قرار خواهدگرفت.
سعديا دي رفت و فردا همچنان موجود نيست درميان اين و آن فرصت شمار امروز را
همه ي افكار خود را به آينده معطوف نكنيد. نگران آينده وزندگي پس ازمرگ نباشيد، هرچه توان داريد به امروز بپردازيد. امروز، خود را بشناسيد؛ امروز، زندگي كنيد و امروز به تمام مخلوقات خداوند عشق بورزيد؛ زيرا فردا از بذر امروز مي رويد و لحظات آينده از لحظات حال پديد مي آيند. مطمئن باشيد آنچه درزمين امروز بكاريد، دركشتزار فردا درو خواهيد كرد.
" وبلاگ نسخه هاي زندگي"
نسخه های زندگی 54
نسخه های زندگی شماره ۵۴
اول آذر ۹۰
درون توست اگر خلوتي و انجمني است
برون زخويش کجا مي روي جهان خالي است.
"
تغيير
اما از کجا بايد آغازکرد؟ دنيا که چنين گسترده است؛
از سرزميني آغازخواهم کرد که آن را بهتر مي شناسم, اما سرزمين من نيز بسيارپهناور است.
بهتر است از شهرم شروع کنم, اما شهرم نيز وسيع است.
بهتر است از خيابانم آغاز کنم,
نه... ازخانه ام, نه.... ازخانواده ام, خير... ازخودم آغاز خواهم کرد...
--------------
تغيير يک سازمان,يک شرکت,يک کشور, حتي جهان, بايک قدم ساده آغاز مي شود و آن اين است که تغييري در خود پديد آوريم. "آنتوني رابينز"
کمربند
کيف مدرسه را با عجله به گوشه اي پرتاب کرد و بي درنگ به سمت قلک کوچکي که روي طاقچه بود ، رفت .
خستگي همه ي روزش را بر سر قلک بيچاره خالي کرد .
پولهاي خورد را که هنوز با تکه هاي قلک قاطي بود در جيبش ريخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد .
با ذوق گفت : ببخشيد آقا ! يه کمربند مي خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .
- به به . مبارک باشه . چه جوري باشه ؟ چرم يا معمولي ، مشکي يا قهوه اي؟ ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت ...
- فرقي نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه...
ايمان سال ها قبل کاسب با ايماني بود که تمام دار وندار او طي يک شب در آتش سوخت. او بلافاصله با ايمان وتوکل به خداوند, کسب و کار تازه اي شروع کرد و بر سردر مغازه ي خود نوشت: مغازه سوخت! خانه سوخت! اجناس سوخت! اما ايمان نسوخت! انسان به سه طريق به حل مشکل مي پردازد: 1- فرار از مشکل, که کار احمقانه اي است. 2- ناديده گرفتن مشکل, که از اولي نيز احمقانه تراست. 3- استقبال از مشکل, مثل دوست. هرگز از مشکل نگريزيد وهرگز با ناديده گرفتن آ«, باعث ايجاد يا تشديد آن نشويد, بلکه با جلمه ي "خوش آمدي دوست من, چه پيامي از جانب خداوند آورده اي؟" از آن استقبال کنيد. در اين صورت, هرمشکل به نامه اي از سوي خداوند تبديل مي شود که حاوي نکات آموزشي بسيار ارزشمندي است. هرکس که مشکلات را اين گونه ببيند, با لبخند با آن ها مواجه و قطعاً پيروز مي شود. از آنچه داريد, لذت ببريد خيلي ها ماشين خود را در پارکينگ و حتي در زيرچادر نگهداري نموده و خود با سرويس هاي عمومي تردد مي کنند... خيلي ها گوشي موبايل گران قيمت خود را داخل روکشي پلاستيکي نگهداري نموده و از زيبايي آن بي بهره مي مانند... خيلي ها بهترين امکانات زندگي خود را براي آينده نگهداري مي کنند... خيلي ها به عنوان ظرف ميوه، از كاسه هاي پلاستيكي كهنه استفاده مي كنند، درحالي كه ظروف زيباي آنها در بوفه دربسته خاك مي خورد. اما بعد آنها مي ميرند وتمام آن ظروف كريستال را براي بچه هايشان مي گذارند تا آنها را بشكنند. من مي گويم، اگر كريستال زيبايي داريد، چرا خودتان آن را نمي شكنيد؟
عقاب و چکاوک روزي عقاب و چکاوکي برفراز صخره اي بلند باهم برخورد کردند, چکاوک گفت: صبحتان بخير سرورم! عقاب از بالا نگاهي به چکاوک کرد وبه آهستگي گفت: صبح بخير! چکاوک گفت: سرورم, اميدوارم همه چيز بر وفق مرادت باشد. عقاب پاسخ داد: آري همه چيز بروفق مراد است اما مگر نمي داني من پادشاه پرندگانم و تو اجازه نداري پیش از اينکه من سخن گفتن با تو را آغاز کنم, با من حرف بزني؟ چکاوک گفت: تصور مي کنم من و تو هردو از يک خانواده هستيم. عقاب باتحقير به چکاوک نگريست و گفت: چه کسي گفته است که من و تواز يک خانواده هستيم؟ چکاوک پاسخ داد: من مي خواهم اين مطلب را يادآوري کنم که من نيز مانند تو مي توانم در بلنداي آسمان پروازکنم و نيز عقاب خشمگين شد و گفت: شادي ولذت؟ اي موجود کوچک پرمدعا! من مي توانم با يک تکان منقارم تو را نابود کنم, تو از چنگال من بزرگتر نيستي. پس چکاوک بر پشت عقاب پريد و با منقارش پر او را کند. عقاب احساس درد کرد وبا قدرت بيشتري پرواز کردواوج گرفت تا شايد بتواند چکاوک را از پشت خويش جدا سازد وبه زير افکند, اما موفق نشد. پس دوباره روي همان صخره اي که برآن نشسته بود بازگشت و درحالي که خشم و کينه وجودش را فراگرفته بود, روي صخره نشست و چکاوک کوچک هنوز از پشتش جدا نشده بود که عقاب برآن ساعت و مقدراتش لعن و نفرين مي فرستاد. درآن لحظه, لاک پشت کوچکي به او نزديک شد و از ديدن آن منظره خنديد, و خنده اش آن قدر ادامه يافت که به پشت افتاد و ديگر نمي توانست سرجايش بازگردد. عقاب از فراز صخره اي که روي آن نشسته بود, نگاهي به او انداخت و گفت: اي موجود کند و گوژپشت و زمين گير, به چه چيز مي خندي؟ لاک پشت پاسخ داد: از اين که مي بينم همچون اسبي شده اي و پرنده اي کوچک پشتت سوار شده است, پس عقاب به او گفت: برو پي کارت, اين يک دعواي خانوادگي است بين من و خواهرم چکاوک, هيچ غريبه اي حق دخالت ندارد.! "سرگشته"
وقت باهم بودن پسری به دنیا آوردم . بسیار ناز و دوست داشتنی بود، اما هر روز مشغول کار بودم و وقت نداشتم با او باشم. او را کنار می گذاشتم و او هم شخصا راه رفتن را یاد می گرفت. اولین بار که جمله اش را شنیدم، جمله بسیار طولانی بود. آن جمله را هنوز به یاد دارم : بابا جان، شبیه تو هستم، زندگی آینده ي من هم شبیه تو خواهد بود. روی صورتش دست کشیدم و او را ناز کردم و بعد هم با کیف خود به بیرون خانه دویدم، او لباسم را گرفت و پرسید: بابا، کی برمی گردی؟ گفتم: مطمئن نیستم عزیزم، اما اگر وقت داشته باشم،حتما باهم خواهیم بود . روزی سعادت با ما همراه خواهد شد. روز تولد ده سالگی پسرم رسید، توپ بسکتبالی برای او خریدم و در دستش گذاشتم.از من تشکر کرد و پرسید: بابا، باهم بسکتبال بازی کنیم ؟ من باز هم جواب دادم : نه امروز نمی توانم کار های زیادی برای انجام دادن دارم . باشد برای یک روز دیگر. خوب، خودم می روم و بازی می کنم. پسرم این را گفت و رفت. به تدریج نگاه های ناامیدکننده ای را در چهره اش دیدم . پسری دارای شخصیتی نیرومند بود. روزها گذشت و او از دانشگاه فارغ التحصیل شد، دیگر مردي جوان و پر انرژی بود. به او گفتم: پسرم، به تو افتخار می کنم. بیا بنشین تا باهم صحبت کنیم. سرش را تکان داد و با لبخند به من گفت: وقت زیاد است . باشد برای زمانی دیگر . الان دوستم منتظرم است . اگه ممکن است با ماشین شما بیرون بروم. خیلی ممنون مي شوم. روزی بعد از کار خود را در آینه می نگریستم . با دیدن پیرمردی سپیدموی در آینه، دلم برای فرزندم تنگ شد. او دیگر ازدواج کرده بود و الان در جای دیگری زندگی می کرد. روزی به او زنگ زدم و گفتم: پسرم، اگر ممکن است ، به خانه ات بیایم ؟ پسرم جواب داد: بابا، دلم می خواست تو را ببینم. اما امروز کارهای زیادی دارم که باید انجام دهم. با این وضیعت ها بسیار آشنا بودم . در این میان فقط نقش ما عوض شده بود . آخر از او پرسیدم: کی بر می گردی؟ گفت: مطمئن نیستم بابا جان، اما اگر وقت داشته باشم، حتما پیشتان می آیم. امیدوارم این داستان در زندگی هیچ کسی تکرار نشود . خدا فرصت تنهائی را به ما می دهد و بودن با دیگران نیز برای ما مهم است . باید از روزها و زمان ها بهتر استفاده کنیم و زمان با هم بودن را گرامی بداریم ، زیرا روزهایی که گذشت دیگر باز نمی گردد.
بهشت وجهنم یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:خداوندا, دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی ازآنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف غذا بود؛ افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی. آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم! خداوند جواب داد: ساده است؛ فقط احتیاج به یک مهارت دارد. می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکرمی کنند.
مي توانم آواز سردهم و دل مخلوقات زمين را شاد کنم, درحالي که تو نمي تواني شادي و لذتي به آنها هديه کني.
مي خندم, پس حتما آن پرنده ي کوچک از توبهتر وبرتر است؟
فهرست مطالب
عشق بورزيد
وگرنه نابود خواهيدشد؛
انتخاب ديگري در ميان نيست.
فهرست مطالب آذرماه ۹۰:
نسخه های زندگی ۵۴ با مطالب:
تغییر
کمربند
ایمان
از آنچه دارید لذت ببرید
عقاب و چکاوک
وقت باهم بودن
بهشت وجهنم
نسخه های زندگی شماره ۵۳
مقاله: نقش تغذیه در سلامت جسم و روان انسان
دریافت فایل pdf تمام شماره های نسخه های زندگی
کتابچه ي نسخه هاي زندگي براي موبايل
نسخه های زندگی 53
نسخه های زندگی شماره ۵۳
اول آبان ۱۳۹۰
جامه ها
روزي زيبايي وزشتي در ساحل دريا به هم رسيدند و هريک از ديگري پرسيد: مي تواني شناکني؟
سپس هردو لباس هايشان را کندند و خود را در امواج دريا رها کردند. اندکي بعد زشتي از آب بيرون آمد, جامه ي زيبايي رابه تن کرد و به راهش ادامه داد.
زيبايي نيز به ساحل بازگشت و لباسهايش را نيافت و از اين که برهنه بود, شرمگين شد, پس ناگزير جامه ي زشتي را در برکرد و به راه افتاد.
از آن روزتاکنون, مردان وزنان هرگاه به هم مي رسنددر شناخت يکديگر دچار اشتباه مي شوند.
الته هنوز هم کساني هستند که وقتي به چهره ي "زيبايي" خيره مي شوند, برخلاف لباسي که برتن دارد, او را مي شناسند و هرگاه به چهره ي "زشتي" مي نگرند, او را تشخيص مي دهند و لباس زيبايش آن ها را دچار اشتباه نمي کند. "سرگشته"
عشـق
امیری به شاهزاده اي گفت:
من عاشق توام.
شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست .
شاهزاده گفت:عاشق نیستی!
عاشق به غیر نظر نمی کند.
ساعات زندگی
شب, مانند يک ماده گرگ گرسنه با دندان هاي خود , ساعات زندگي ما را مي بلعد؛ و مرگ از گوشه ي چشم با دقت نگاه مي کند. "مترلينگ"
تغيير روش
|
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛ روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامهنگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت, فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلو او را برداشت آن را برگرداند و مطلب دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز, روزنامهنگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته است ، بگوید،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته ي شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آن را ببینم! وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد، باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید, این رمز موفقیت است... لبخند بزنید. |
حماقت انسان روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند… به همین خاطر مرد اینبار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستاییها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایيان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمونها را بخرد. در غیاب تاجر، شاگرد به روستاییها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید. روستاییها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پولهايشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستاییها ماندند و یک دنیا میمون...!!! --------------- دو چيز را پاياني نيست : يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان . البته در مورد اولي مطمئن نيستم!!! "آلبرت انيشتين"
زحمت بيشتر يا راه بهتر, کداميک؟ در اتاقي دنج در مسافرخانه ميل کرافت, جايي کوچک و آرام که پشت درختان صنوبر وپنهان از ديدگان واقع است و حدود يک ساعت باتورنتو فاصله دارد, نشسته ام. بعدازظهريک روز تابستاني است و دارم به صداي نوميدانه يک مرگ يا زندگي که درچندقدمي من درحال رخ دادن است, مي نگرم. جلوي رويم مگسي است که با به هدر دادن آخرين رمق زندگي کوتاهش, بيهوده مي کوشد تا از ميان پنجره بسته اتاق به بيرون پروازکند. بال هاي پرناله و فغانش حکايت از داستان تند و تلخ هدف غايي مگس دارد: بيشتر سعي کن. اما موثر نيست. سعي و کوشش شوريده و ديوانه وار او هيچ اميدي براي زنده ماندنش باقي نمي گذارد. مبارزه او,به طورمضحکي بخشي از دام است. سخت کوشي مگس به منظور شکستن پنجره و رد شدن از ميان آن غيرممکن است. باوجود اين, حشره ي کوچک براي رسيدن به هدف از طريق عزم و سعي و کوشش ناپخته , زندگيش را به قمار گذاشته است. اين مگس محکوم به مرگ است و روي همان طاقچه ي پنجره خواهد مرد. آن سوي اتاق, در ده قدمي, در اتاق باز است و فقط ده ثانيه پرواز لازم است که اين موجود کوچک بينوا بتواند به دنيايي که در جستجوي آن است, راه يابد. فقط با کمي انحراف در مسير اين سعي وکوشش, سعي و کوششي که اين چنين به هدر مي رود, مگس خواهد توانست از اين دامي که خود براي خود گسترده, رهايي يابد. راه نجات, آنجا در چندقدمي است وپيمودن آن بسيار آسان است. چرا اين مگس راه و طريق ديگري برنمي گزيند, راه و طريقي که کاملا متفاوت باشد؟ او چگونه اسير اين عقيده شده است که فقط وفقط اين راه ويژه و اين عزم جزم است که او را به موفقيت خواهد رساند؟ چه منطقي در آنجا , درتداوم تلاش تا حد مرگ براي عبور از مانعي يکسان, وجود دارد؟ شکي نيست که اين شيوه رويارويي براي مگس معني و مفهومي دارد. اما, متاسفانه, معني و مفهومي که مرگ به دنبال خواهد داشت. سخت کوشي ضرورتاً راه رسيدن به موفقيت هاي بيشتر نيست. بعضي مواقع سخت کوشي نه تنها کليد قفل مشکلات نيست, بلکه در واقع, خود بخشي از اين قفل است. اگر همه اميدهاي خود رابراي عبور از مانعي در راه سعي وکوشش بيشتر شرط بندي کنيم, امکان دارد شانس هاي ديگر موفقيت را به کلي از دست بدهيم. "پرايس پريشت"
عشق و تنها عشق فقط و فقط عشق است که باعث الهي شدن انسان مي شود . عشق بزرگترين اکسيري است که مي تواند ماديات راتبديل به معنويات کند. به عشق فکر کنيد, هرچه مي توانيد بيشتر و بيشتر آن را احساس کنيد و هرعملي که انجام مي دهيد را آغشته به عشق کنيد؛ دراين صورت بزودي به شاه کليدي دست پيدا خواهيد کردکه تمامي قفل هاي هستي را به رويتان مي گشايد. ولي اين تنها هنگامي ميسر است که انسان در طريق عشق قرارگرفته باشد. قرار گرفتن در اين مسير خيلي مشکل نيست چرا که عشق ماهيت طبيعي همگي انسان هاست. ما زاده شده ايم که عشق بورزيم و مورد عشق ورزي قرار بگيريم. "اوشو"
|
مقاله: نقش تغذیه
نقش تغذيه در سلامت جسم و روان انسان
رفتارهای اجتماعی نقش مهمی در شکل گيری شخصيت انسان و همچنين تاثير مستقيم درميزان برخورداری ازسلامتی يا شکل گيری انواع بيماری ها در انسان دارد. رفتارهای اجتماعی غلط همچون دروغگويي, غيبت, عيبجويي, بی صبری حتی ورزش نکردن و موارد فراوان ديگر از اين دست, باعث ايجاد ضعف در سيستم دفاعی بدن گرديده, مشکلات بسياری برای انسان فراهم می آورد. درمقابل, رفتارهای اجتماعی صحيح همچون گذشت, صداقت, ايثار, عشق ورزی, صبر, ورزش وتحرک بدنی منظم و موارد فراوان و مشابه, تقويت سيستم های دفاعی بدن را درپی داشته وبدن را درمقابل بيماری های مختلف ايمن می سازد. در اين ميان, تغذيه نيز به عنوان يک رفتار اجتماعی از اين قاعده مستثنی نبوده و نقش مهمی در وجود سلامت يا ابتلا به انواع بيماری ها خواهد داشت.
انسان كه گل سرسبد مخلوقات خداوند است ، يگانه موجودي است كه داراي قدرت تفكر و خلاقيت مي باشد اما برخلاف سايرموجودات كه طبق غرائز فطري خود به زندگي مشغول هستند، او دراكثر موارد روي غرائز فطري خود پاگذاشته, ازمسيرطبيعي خارج گرديده و گرفتاري هاي زيادي براي خود درست مي كند.....
ادامه و متن کامل مقاله در ادامه ی مطلب:

